پیوند عشق ماپیوند عشق ما، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره
مامان نسیممامان نسیم، تا این لحظه: 36 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره
بابا امیربابا امیر، تا این لحظه: 37 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره
ایلیا طلای ماایلیا طلای ما، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

پسر طلای مامان و بابا

سونوی سلامت NT و آزمایش غربالگری

1394/9/23 14:19
نویسنده : مامان نسیم
419 بازدید
اشتراک گذاری

برای سوم آذر یعنی سه شنبه وقت سونوی NT داشتیم مامان جونی

سونویی برای نشون دادن سلامت تو عزیزدل من ...

روز قبلش که داشتم با دوستم اس میدادیم فهمیدم که با این سونو باید یه آزمایش هم بدم

آزمایش غربالگری که دکتر هیچی توی دفترچم ننوشته بود ...

همون موقع به مامانم زنگ زد و قرار شد که عصر با بابایی امیر برن و به دکتر بگن که بنویسه

آخه مامانی اون روز من باید اضافه کاری میموندم و کارای عقب مونده اداره رو انجام میدادم ...

اون روز دکتر برامون آزمایش هم نوشت و گفت چون دفتر برگه نداشت گفتم وقتی دفترت رو عوض کردی بنویسم

که یادش رفته بود ...

فردا صبحش برای اینکه کارمون جلوتر بیوفته با باباییی امیر رفتیم آزمایشگاه ... وقتی گفتیم آزمایش غربالگری

دارم گفت جواب سونو رو بده ... که من هنوز عصرش اید میرفتم سونو ... و نمیدونستم که بعد از سونو

باید برم آزمایش

چقدر اون روز از این نا واردیمون با بابایی امیر خندیدیم ...

عصرش بابایی رفت دانشگاه و من و مامان فهیمه برای سونو آماده شدیم و ساعت نزدیک 4.30 بود که رسیدیم

ساختمان آراد خیلی شلوغ بود خیلی زیاد ... اصلا استرس نداشتم ... اینقدر با مامان ئفهیمه گفتیم و خندیدم

که اصلا گذشتن وقت رو حس نکردیم ...

ساعت های 6.30 بود که صدامون زد و رفتیم داخل ...

از اون سونوی اول خاطره ی خوبی نداشتم اصلا ... فکر میکردن اینم مثل همون باشه

خوابیدم رو تخت و لباسموزدم بالا فدای تو مامانی بشم که تا دستگاه رو گذاشت روی دلم

تو هی ووول میخوردیم قربون اون دستای کوچولوت بشم عزیزدلم که هی بالا پایین میبوردیشون

چقد دیدن تو توی اون مانیتور برام لذت بخش بود دوست داشتم تا صبح تماشات کنم مامانی

دوست داشتم زمان کند بگذره و همش نگات کنم ...

خانم دکتر روی صورتت زوم کرده بود و فدای اون سر گنده ی تو بشم مامانی که اون لحظه حس کردم

کاملا شبیه خودمی ....

اصلا دست و پامو گم کرده بودم ... اصلا نمیدونم چند دقیقه و چند ثانیه گذشت برای من مثل برق و باد

میگذشت که دوست داشتم تموم نشه ...

وقتی صدای قلبت رو برام گذاشت از خوشحالی بال در آوردم خیلی کم بود ولی شنیدنش برام یه دنیا

لذت داشت مامانی جونم

دکتر گفت که سالمی یکی یدونه ی مامان و من خیلی خوشحال شدم و همونجا خدارو شکر کردم

وقتی از تخت اومدم پایین به دکتر گفتم که معلوم نیست فسقلیه من چیه ؟

اونم با لبخند گفت نه عزیزم معلوم نمیشه الان هنوز باید صبر کنی ...

مامانی میدونی تو دنیای منی

پسندها (1)

نظرات (0)