عزیز مامان هر رو ز بزرگ تر میشه ...
توی اون روزای اول که خونه مامانم بودیم مامانم کمکم داد ...
منتظر افتادن ناف پسری بودیم و دکتر گفته بود که چیزی بهش نزنیم ...
منم همش با احتیاط پوشکش رو عوض میکردم ...
شبا مامانم پسری رو میزاشت کنار من و امیر که عادت کنیم و وقتی میریم خونمون
خودمون همه چیز رو یاد گرفته باشیم ...
فندق من عادت داشت هر دو ساعت یک بار واسه شیر بیدار شه
لذت داشت برام بیدار شدن و توی بغل گرفتن یکی یدونم و تماشا کردن شیر خوردنش
حتی نصف شب عاشق این شده بودم که پوشکش رو عوض کنم و دوباره خوابش کنم
البته اینقدر فندق کوچولوم ساکت و اروم بود که با همون چشای بستش شیر میخورد
اولا که پوشکش میکردم چون زیاد بلد نبودم بعضی وقتا نم میزد و باید تمام لباسای جیگرم رو عوض میکردم
لباس عوض کردن برام سخت بود مخصوصا این که لباس رو از سرش تنش کنم ...
اخه اینقدر فندق من ریزه میزه بود که واقعا سخت بود ...
ولی لذت داشت تمام این کارا ...
تمام خوشحالیم این بود که موقع خواب ساعت ها نگاش کنم و اون لبخند رو ری لبای کوچولوم ببینم
فندق من اومده که همه زندگیمون بشه



عزیز مامان هر رو ز بزرگ تر میشه ...
