خاطره زایمان 2
اون روز یعنی یکشنبه نهم خرداد ماه تاعصرش به گریه و غصه خوردن گذشت و حتی انتظار ... ولی دیگه کم کم با حرفای امیرم و دلداریاش روحیه خودم رو خوب کردم و باید اماده میشدم برای فرداش که برم بیمارستان اون شب اخرین شبی بود که من و بابایی با هم تنها بودیم و از اون به بعدش نی نی کوچولو بهمون اضافه میشد کلی در مورد فندقمون و ایندمون و حتی مرور گذشته با هم حرف زدیم ... مامان فهیمه گفته بودیم که پول بزارم زیر متکام و فرداش موقع رفتن صدقه بدیم ... اون شب تا نیمه های شب بیدار بودم و به تمام این نه ماه و این سه روز اخر فکر میکردم نمیدونم کی خوابم برد ساعت شش با صدای زنگ ساعت موبایل بیدار شدیم ... دیگه همه چیز رو فراموش کردم و با روحی...
نویسنده :
مامان نسیم
19:48



