پسر طلای مامان و بابا
مامان جوني امروز دندون پايين سمت راستت هم ديدم كه سفيد شده و در اومده الان ديگه شش دندوني شدي پسري طلا


[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 20 مهر 1396 | 18:29 | نویسنده : مامان نسیم |

جمعه شب وروجکم رو بردم حموم که شنبه میره خونه مامان فهیمه تمیز و مرتب باشه

ساعت نزدیک ده شب بود که پسری اومد شیر بخوره دیدم داغه و هر چی بیشتر میگذشت

داغی پسری بیشتر میشد و بعله پسری تب کرده بود

حسابی نگران شدیم که نکنه جایی از پسرم عفونت داتشه باشه

تا صبح توی تب وروجک مامان سوخت و ماهم با استامینوفن و پاشویه هر کار میکردیم قطع نمیشد

پایین میومد ولی باز میرفت بالا

پسری دیگه بزرگ شده و نمیزاشت درست دستمال نمدار روی پیشونی و دلش بزاریم

ما هم به هر سختی که بود پاهاشو توی اب میکردیم که شاید تب جیگرم پایین بیاد

شنبه صبحش سرکار نرفتم و نوبت دکتر گرفتم که بریم دکتر

هنوز تب ایلیا بالا بود و داغه داغ و بیحال بود بدون هیچ علائمی از سرماخوردگی

ساعت 12:20 بود که رفتیم مطب دکتر و یه نفر جلومون نوبتش رو داد به ایلیای مامان

دکتر گفت خدارو شکر عفونتی نداره و یه نوع ویروسه و گلوی پسری هم التهاب داره

پسری  اون روز تمامش توی تب سوخت و شب خدارو شکر با شیاف کودکان تبش اومد پایین

شب تا 2 شیر خورد و بعد بیدار شد و با گلودردی که داشت اصلا تا صبح نخوابید و شیر هم نخورد

صبح پسری رو با هزار دلشوره و نگرانی گزاشتم پیش مامان فهیمه

پسری گشنه ود و هیچی نمیخورد حتی ساعت 11 که اوردنش پیشم پسر طلا از بیحالی نا و

توانی نداشت که حتی چشماش رو باز کنه اون روز یه عالمه گریه کردم و بالاخره ظهر ساعت 3 با هزار

ترفند و کلک یدونم راضی شد به شیر خوردن

براش داروی گیاهی ایورا گرفتیم و با خوردن اون از دیشب خیلی بهتره ...

مامانی خدا نکنه تو هیچوقت مریض باشی

وقتی تو مریضی من از نگرانی دق میکنم




[ موضوع : تولد تا شش ماهگی]
تاريخ : دوشنبه 26 تير 1396 | 13:25 | نویسنده : مامان نسیم |

امروز که اومده بودم دنبالت خونه مامان فهیمه تو ماشین دیدم به به

لثه بالا سمت چپ پسری زده سفید شده و یه دندون دیگه مهمون دهن کوچولوش شده

قربونت برم که داری بزرگ میشی مامانی
 




[ موضوع : از 12 ماهگی تا 24 ماهگی]
تاريخ : شنبه 17 تير 1396 | 20:21 | نویسنده : مامان نسیم |

ایلیای مامان به معنی کامل یه وروجک شده ...

توی این 13 ماه حسابی از بودنت لذت بردیم

خیلی زبر و زرنگ شدی مامانی اصلا حاضر نیستی یه جا بشینی

میخوای همه چیز و همه جاهارو افتتاح کنی ...

عاشق رقصیدن و سی دی آموزش زبانتی

خودت میری سمت دی وی دی و بهمون اشاره میکنی که برام آهنگ بزارین و تا اینکه آهنگ پلی میشه تو تندی

دوست داری بلند شی و برقصی

فقط دوست داری دور خونه راه بری و یه سیم یا متر یا کمربند و یا هر چیز دیگه ای که اینجوری باشه

رو بگیری دستت و راه بری

مامانی حس میکنم یه خورده این روزا داری لوس میشی

شاید بخاطر اینکه یکی ید ونه ای نمیدونم واقعا ولی دلم نمیخواد یه پسر لوس بشی

شاید این اخلاقت اقتضای سنته ایشالا که از این به بعد اینجور نباشی

دیگه از حرف زدنت بگم تا قبل که همش مممم و ممه و ماما میگفتی الانا اصلا دیگه اینا رو به زبونت نمیاری

و میگی تغو تغو تغو یا اینکه بابا یا دد یا یه وقتایی هم میگی بییییم یعنی بریم

پسری مامان حسابی شیرین شده و این روزا خودشو داره خوب تو دل همه با کاراش جا میکنه

پسر مامان اینقدر اجتماعی شدی که وقتی جایی میریم و شلوغه به جز وقت گشنگی اصلا یادی از مامانی نمیکنی

هنوزم ناراحتم از اینکه سر کار میرم ولی چکار کنم مجبورم برای زندگیمون حتما کار کنم مامانی

وقتی دو روز تعطیله و روز بعد میرم سرکار نه فقط من نا ارومم تو هم حسابی بی قراری و نا ارومی میکنی

وروچکم

عاشق بیرون رفتنی پسری یعنی اگه یه روزبیرون نریم چنان غر میزنی که باید حتما بریم بیرون

کوچولوی 13 ماهه مامان دوستت دارم




[ موضوع : از 12 ماهگی تا 24 ماهگی]
تاريخ : شنبه 10 تير 1396 | 17:38 | نویسنده : مامان نسیم |

پسری مامان داره تو راه رفتن خیلی پیشرفت میکنه

دیشب که خونه مامان بابایی بودیم عمو وحید و بچه هاش هم بودن 

خونه شلوغ بود و ایلیا حسابی خوشحال شده بود و از اینور به اونور میرفت 

پسری اصلا نمینشت یا از پله ها میخواست چهار دست و پا بالا بره و یا اینکه 

اینور و اونور بگرده و راه بره

دیگه به جز بالا رفتن پله ها اصلا چهار دست و پا نمیرفت و همش راه میرفت و دور میچرخید و 

روی قفس پرنده ها میزد و ذوق میزد و میخندید

فدای این خندیدن و شور و هیجانت پسر طلای من




[ موضوع : از 12 ماهگی تا 24 ماهگی]
تاريخ : دوشنبه 5 تير 1396 | 9:55 | نویسنده : مامان نسیم |

پسریه مامان از دیشب حسابی تمرین راه رفتن میکنه 

از قبل همیشه دو ، سه قدم بر میداشت و میخورد زمین ولی دیشب پسر طلا انقدر تمرین کرد که

از این سر خونه راحت میتونست بره اونسر و یه وقتایی هم وسطش میخورد زمین

فدای اون تلاشت مامان

ایلیای مامان وقتی میخواد راه بره دستاشو مثل ادم اهنی میگیره جلوش و میره

ولی هنوز کامله کامل نمیتونی راه بری مامان 

این تلاشی که میکنی و اینقدر جنب و جوشی که داری که فکر کنم به همین زودیا راحت 

بتونی کامل راه بری مامانم




[ موضوع : از 12 ماهگی تا 24 ماهگی]
تاريخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 | 13:34 | نویسنده : مامان نسیم |

درست زمانی که بین همه ی اگر ها و باید و شاید ها و چون ها و چرا ها

مصصم می شوی بنشینی بر سر سجاده ی مهرش و از خدا نام مادر را التماس کنی ....

و بعد خدا منتش را ... نعمتش را.... در حقت تمام کند و نام زیبای مادر را برازنده ی باقی اسمت کند

قصه ی روزهای تنهاییت تمام می شود

یکی می آید که تو، به لطف بودنش بهترین حس ها را تجربه می کنی و به ضمانتش وامِ مادرانگی می گیری

به همینِ تسهیل بی بدلیل ... خودت به میل خودت ، خودت را از دفتر اولویت هایِ خودت، داوطلبانه خط می زنی .... و همان یک نفر را مادرانگی می کنی تا مرز مادر شدن و پدر شدنش و حتی بعد تر ....

درست مثل مادرت ....

دخترک یادت بماند که همه ی این ها خستگی دارد ... نگرانی دارد...

این حذفِ خودها!!!!! در خیلی از جاهایِ زندگی سخت است ... گاهی درد هم دارد

یادت بماند تصمیمی که می گیری کبری است و خیلی بزرگ ....

مهیایش باش

اما می ارزد

همه ی همه اش

به همان مادرانگی می ارزد
 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 خرداد 1396 | 14:36 | نویسنده : مامان نسیم |

لی لی لی لی حوضک
گنجیشکه آمد آب بخوره افتاد تو حوضک 
این یکی درش آورد
این یکی آبش داد
این یکی نونش داد 
این گفت: کی هلش داد؟
منه منه کله گنده

...........................

لی لی حوضک 
این اومد آب بخوره افتاد تو حوضک
این بردش
این شستش 
این پختش
این کله گنده خوردش

 

پنجشنبه  عصر رفته بودیم پیش دایی مجتبی 

ایلیام توی راه خوابش برد و من همینجور خوابیده توی کریر بردمش پیش دایی 

بعد از چند دقیقه بیدار شد و شروع کرد به کنجکاوی و دلش میخواد با جارو  

مثل بابا رضا اونجارو جارو کنه ...

کلی پسری بازی کرد 

داداشی مجتبی کاش بودی و میدیدی ...

کاش بودی و برای ایلیای من ذوق میکردی و ایلیا بهت میگفت دایی

چقدر دلم برات تنگ شده داداشی کاش بودی ...

اونجا بود که بابا رضا گفت لی لی  لی لی حوضک 

پسر طلا هم سریع دستش رو به نشونه لی لی لی لی حوضک نشون داد

الهی دورش بگردم اینقدر ذوق کردم 

اولین بار بود میدیدم ، فکر کنم مامان فهیمه بهش بیاد داده بودن جیگر مامانی بخدا

 



 




[ موضوع : از 12 ماهگی تا 24 ماهگی]
تاريخ : جمعه 19 خرداد 1396 | 8:40 | نویسنده : مامان نسیم |

برای اینکه میخواستم تولد بگیرم واکسن ایلیای مامان رو سه روز عقب انداختیم و امروز صبح که رفتم سرکار

11 برگشتم تا پسر طلا رو ببرم برای واکسن ...

واکسن یکسالگی میگفتم خیلی آسونه از اون جهت ترس نداشتم ولی از اینکه گریه کنی خیلی میترسیدم

رفتیم بهداشت بازم مثل همیشه دقیقا از شش ماهگیت بهم میگن که لاغر شدی و درست و حسابی وزن نگرفتی

خیلی استرسی و نگران شدم ...

وقتی دکترا یا بهداشت این حرف رو میزنم دنیا روی سرم تیره و تار میشه 

شاید بخاطر اینکه میرم سرکار نمیدونم نمیدونم 

خداکنه که از این به بعد وزن بگیری پسریه نانازم

خلاصه تو بغل بابا نشستی و تا واکسن رو زدن تو گریه شدی یه عالمه گریه کردی و گریت بند نمیومد 

خیلی ترسیدیم خیلی زیاد 

ولی خداروشکر به خیر گذشت و این واکسنت هم تموم شد 

بعد از اون اصلا درد و شکایتی نداشتی مامانی




[ موضوع : یکسالگی]
تاريخ : شنبه 13 خرداد 1396 | 17:03 | نویسنده : مامان نسیم |

دیشب یه تولد عالی رو گذروندیم

کیکت رو که سفارش داده بودیم مامان کیک تاج بود

که گفتیم برای چهارشنبه عصر آماده کنه تا شب خودمون عکس بگیریم و موقعی که مهمون ها میان دغدغه ی

عکس تکی و سه نفره و اینارو نداشته باشیم و فقط بخوایم عکس دست جمعی بگیریم اون موقع

ولی وقتی بابای رفت تو شیرینی فروشی برگشت و گفت که کیکت رو صورتی زده با تاج طلایی

ای وای وقتی رفتم دیدمش دنیا رو سرم خراب شد همون جا اشکام سرازیر شدم

ولی تو میخندیدی و اصلا این چیزا برات مهم نبود مامان اصلا چیزی متوجه نمیشدی که مامانی

کلی باهاش دعوا کردیم و قرار شد فرداش قنادشون بیاد و رنگش رو عوض کنه

ولی من خیلی ناراحت شده بودم و گریه کردم یه عالمه بابایی هم ناراحت و عصبانی بود

ولی توخونه کلی بابایی باهام حرف زد و ارومم کرد و منم دیدم اصلا ارزش نداره و باید

خوشحالیمون رو جشن بگیریم اصلا تولد گرفتیم که خوشحال باشیم و ذوق کنیم

کیک و رنگش و خراب شدنش اصلا ارزشی نداره

دیگه همون شد بیخیال شدم

 صبحش سرکار نرفتم و موندم که بقیه کارارو انجام بدم

از شیرینی فروشی هم تماس گرفتن که کیک ر یه جوری درستش کردن و 11 بریم بگیریمش

بابایی رفت گرفتش همون سفیدی که میخواستیم روش فوندانت زده بودن ولی یه کیک افتضاح

وقتی دیدمش اصلا برام مهم نبود گفتم اشکالی نداره

مامان فهیمه و خاله ناناز کلی زحمت کشیدن و دسر و کشک بادمجون و سالاد اینارو درست کردن

ایلیا طلارو ساعت نزدیک 12 خواب کردم که تا 2 میخوایم عکس تکی بگیریم سرحال باشه

ساعت 2.30 پسری بیدار شد و با بابایی و خاله ناناز اماده شدیم و عکسامون رو گرفتیم

باید هزار تا عکس میگرفتیم تا یکی توش قشنک از آب در میومد

اخه انگاری پسری مامان اصلا از عکس گرفتن خوشش نمیاد

روی میز که میزاشتیمش میخواست به همه چی دست بزنه و همه چی رو خراب کنه الهی دورش بگردم از بس 

که پسریه مامان کنجکاوه

دیگه خاله ناناز رفت و منم خونه دوباره که به هم ریخته بود رو مرتب کردم و خیلی زود وقت افطار و رسیدن مهمونام

رسید .

بعد از افطار کیک اوردیم و عکسای دسته جمعی و فوت کردن شمع ها و آرزو و ...

توی جمع توی شلوغی فوق العاده پسر خوبی بودی انگاری عاشق اینی که برامون مهمون بیاد

توی بغل همه رفتی و خیلی راحت از ظهر عکس گرفتی .

ولی کلاه تولدت رو نمیزاشتی بزارم روی سرت و بدت میومد هی من میزاشتم هی تو بر میداشتی مینداختی کنار

مامان فهیمه و نازنین و مامان بابایی برات پول آوردن

بابا رضا هم پول داد و دو تا شاخه گل که من حسابی از مهربونیش ذوق کردم ...

ایلیای مامان تولدت مبارک پسرم




[ موضوع : یکسالگی]
تاريخ : جمعه 12 خرداد 1396 | 13:17 | نویسنده : مامان نسیم |

امروز پسر طلام یکسالش شد

یک سال گذشت از بودن و بوسیدن وبغل کردنش

از لذت بردن از تک تک شیرین کاریاش

یکساله مامان که باهات میخندم و گریه میکنم

چقدر زود این یکسال گذشت مامانی

امروز از اول صبح دارم خاطره ی به دنیا اومدنت رو تو ذهنم ومرور میکنم

اونقدر کوچیک بودی مامان

ولی الان برای خودت مردی شدی پسر طلام

الان بلدی دست دسی کنی بای بای کنی و حتی بایستی

هنوز بدون کمک راه نمیری مامان فعلا تا سه چهار قدم میری و میترسی سریع میشینی

عاشق آهنگی

حتی وقتی برات شعرهای انگلیسی کودکانه رو میزارم باهاش میرقصی مامان

عاشق اینی که برات یکی از این موسیقی هارو پخش کنم سریع میری جلو تلویزیون و پاهات رو با ریتمش

تکون میدی

چهارتا دندون داری

هنوز درست و حسابی غذا نمیخوری

اصلا دوست نداری چیزی بهت بدم و بخوری

ولی خودت تا چیزی گیر میاری میزاری تو دهنت

عاشق همین مستقل شدنتم مامان

دوست داری خودت قاشق رو برداری و دهنت کنی

از پله های اتاق بابا رضا دیگه قشنگ میری بالا

همیشه وقتی کلاه میگذاشتم سرت اصلا مقاومت نمیکردی و میزاشتی سرت باشه

ولی تازگیا سریع کلاهت رو در میاری و پرت میکنی

هر چی من میزارم سرت تو پرتش میکنی

قربون پسر مستقلم بشم که میخواد خودش هرکاری که دوست داره رو انجام بده

مامانی فردا میخوام برات تولد بگیرم

فردا شب مامان بابایی ، دوتا عموها ,، مامان فهیمه ، بابا رضا ، خاله ناناز و مادرجون برای تولد دعوتن

سعی کردم قشنگترین تزئینات تولد رو برات درست کنم تولد با تم تاج

میز تولدت رو از چند روز پیش آماده کردم و کم کم دارم تزئینش میکنم

چقدر برام لذت بخشه این کارا برای تو پسرم

 




[ موضوع : یکسالگی]
تاريخ : چهارشنبه 10 خرداد 1396 | 12:51 | نویسنده : مامان نسیم |

مامانی تو کی اینقدر بزرگ شدی؟

چقدر زود گذشت چقدر تند تند گذشت هنوز باورم نمیشه من مامان یه پسر عزیز و دوست داشتنی یکساله ام

پسری که با اومدنش کلی بهم عشق و امید به زندگی داد

یعنی فقط چند ساعت دیگه مونده به یکسالگی پسر طلا

پارسال این موقع چه استرس و جوشی داشتم برای اومدنت

برای سالم دیدنت

دلم میخواست اولین نفری که میبینتت خودم باشم ولی نشد ...

از ریکاوری که اوردنم بیرون اول سراغ تورو گرفتم اول گفتم بچم کجاست ؟

یعنی اینقدر همه وجودم شدی مامان

خدایا شکرت که تورو صحیح و سالم بهم داد

تموم استرس های اون روز به دیدنت به بوییدنت می ارزید مامانی

تولدت نزدیکه عزیزمن

 

 




[ موضوع : از شش ماهگی تا یک سالگی]
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد 1396 | 13:26 | نویسنده : مامان نسیم |

 

خبر بدین، به نون،دون
ایلیا در آورده دندون

 

خیلی وقت بود که دندون سوم ایلیا یعنی همون دندون دوم بالاییش جاش خیلی ورم کرده بود و سفید شده بود

و ما منتظر بودیم که در بیاد ...

تا اینکه من دیروز دیدم بعله دندون خوشگل آقای ایلیای مامان در اومده فداش بشم یکی یدونم

تو عزیز مامانی پسرم
 




[ موضوع : از شش ماهگی تا یک سالگی]
تاريخ : شنبه 30 ارديبهشت 1396 | 9:47 | نویسنده : مامان نسیم |

مامانی سه شنبه عصر تصمیم گرفتم که ببرمت حموم و میخواستم تنهایی امتحان کنم

کلی اب بازی کردی این اولین بار بود خودم تنهایی میشستمت

چقدر دوتایی اواز خوندیم و خندیدم و لذت بردیم

تو عزیزترین پسر دنیایی

کاش میشد سر کار نیام و همش از لحظه لحظه بودن با تو لذت ببرم شیرینم




[ موضوع : از شش ماهگی تا یک سالگی]
تاريخ : چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 | 10:35 | نویسنده : مامان نسیم |

ایلیای مامان الان چند وقته که یاد گرفته از پله های اتاق بابا رضا بالا بره

اول میره سمت پله ها یه نگاه به پشتش میکنه و سریع میره بالا 

و تقریبا یاد گرفتی که از پشت بیای پایین از پله ها

وقتی میریم اونجا یا صبحا که اونجایی حسابی عاشق این کار شدی و میری و اتاق بابا رضا رو بهم میریزی

مثل اینکه خوشحال میشی که یه چیز جدید کشف کردی

بابا رضا هم خیلی ذوق تورو میکنه وقتی میبینه که اینجوری از پله ها بالا میری و میری پیشش

دل همه رو با این شیرین کاریات نرم کردی مامان

فدای این شیرین و عسل بودنت بشم مامان طلا




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 | 8:05 | نویسنده : مامان نسیم |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد