پسر طلای مامان و بابا

دیروز عصر پسری رو بردیم آتلیه ... اونم برای اولین بار

تا قبل از این همیشه خودم تم و وسایل مورد نیاز عکس گرفتن رو آماده میکردم و از پسری عکس میگرفتم

ولی از وقتی راه رفته و شیطون شده خیلی سخته قشنگ عکس گرفتن از نفسی

برای همین دیروز برای اولین بار رفتیم آتلیه تا عکسای خوشگل خوشگل بگیریم

خیلی استرس داشتم خیلی زیاد

نمیخواستم ایلیای مامان اذیت بشه ... تا وارد اتلیه شدیم پسری بغض کرد و محکم به من چسبید

اولش که وارد اتاق شدیم تا اون همه ادم دور و برش دید زد زیر گریه ولی کم کم با برف شادی و خنده بقیه

پسری مشغول بازی شد توی اتاق

الهی فداش بشم اینقدر ذوق کرده بود و عکسای خیلی خوشگلی در اومد

فدای اون ژست گرفتنت مامان جون

 




[ موضوع : از 12 ماهگی تا 24 ماهگی]
تاريخ : يکشنبه 19 آذر 1396 | 8:29 | نویسنده : مامان نسیم |
ديروز ديدم دندون سمت راست بالاي پسري سفيد شده و جوونه زده و داره مياد بالا الهي فدات شم مامان الان پسري وسط بالاي دهنش چهار تا دندون داره
دندون نهم عزيزدلم


[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 9 آذر 1396 | 21:28 | نویسنده : مامان نسیم |
روز سيزدهم چهاردهم شهريور ماه بود كه پسري سخت تب كرد و حالش اصلا خوب نبود دكتر برديم كه خداروشكر گفت عفونت نيست و يه ويروسه ، ما همش فكر ميكرديم پسري ويروس رو از مهد گرفته تا اينكه بازم تب كرد و ابريزش زياد بيني و گاهي هم اسهال بود با اينكه مامان فهيمه همش ميگفت براي دندوناشه ، ديگه بازم پسري رو بردمش يه دكتر ديگه ... دكتر چكاپ كه كرد گفت عفونت نداره و تا دهن پسري رو باز كرد نگاه دندوناش كنه ديد بعله سمت راستش حسابي ورم كرده و قرمز و متورم و خوني شده و گفت دندوناي گل پسري در بياد خوب ميشه ... الهي بميرم لثه هاي پسري اينقدر ورم كرده بود كه خدا ميدونه كه ديروز ديديم بعله بعد از اين همه مدت دندوناي اسيايي بالا و پايين پسر طلا جوونه زده فداش بشم يدونم


[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 9 آذر 1396 | 21:25 | نویسنده : مامان نسیم |
ماماني اون روز كه فرداش جمعه بود بدترين جمعه عمرم بود شبش خوابم نميبرد و همش اشك تو چشمام جمع ميشد نميدونستم چكار كنم بين دو راهي مونده بودم از يه طرف تصميم گرفته بودم ببرمت مهد و فكر ميكردم راحت قبول ميكني از يه طرف ديگه ميديدم اينقدر اذيت شدي چقدر گريه كردم اون روز چقدو بغضم رو فرو دادم دلم نميخواست شنبه بياد دلم ميخواست تا هميشه پيش خودم باشي و اذيت نشي ، بالاخره بعد از كلنجار رفتن با خودم تصميم گرفتم روزي چند ساعت ببرمت مهد تا عادت كني شنبه دوساعت بردمت و با مامان فهيمه قرار گذاشتيم فرداش خودش تو رو ببره دو ساعت مهد دلم اروم و قرار نداشت چند روز مامان فهيمه بردتت و هنوز هم گريه ميكردي و منم تو اداره بغضم ميگرفت، تا اينكه دو سه رو نازنين همرات اومد ديگه كم كم تو مهد موندن براي گل پسري داشت عادت ميشد و ميرفت و بعد از يك هفته و نيم كامل تو مهد ميموندي ولي هنوز موقع رسوندن و تا در مهد رو ميديدي دلت نميخواست بري داخل و بغل من يا بابا ميچسبيدي،
توي مهد پسري ديگه ميموند ولي عصرا كه ميومد خونه عصبي بود و غر ميزد توي دو راهي مونده بودم نميدونستم چكار كنم فكر ميكردم براي مهده تو هم داشتي مريض ميشدي ... داغون بودم و كلافه و چند روز نبردمت مهد و تصميم گرفتم ديگه مهد نزارمت ، تا اينكه بعد از دو روز خاله مژ گان مهد زنگ زد و گفت چرا پسرمونو نميارين ديگه منم داستان رو براش گفتم خاله ي مهد گفت اشتباه ميكنيد بيارينش قول ميدم عادت كنه و اين يه پروسه ي عاديه كه موقع مهد بچه ها از خودشون واكنش نشون ميدن با حرفاش دلم اروم گرفت و دوباره از فرداش پسري رو گذاشتيم مهد و الان خيلي بهتر شده پسر مامان ...
مامان جوني من بهترين ها رو برات ميخوام عزيزدلم


[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 9 آذر 1396 | 21:15 | نویسنده : مامان نسیم |

امروز هم دو باره رفتیم مهد با هزار استرس

ایلیای مامان خواب بود بردمش مهد دیدم هنوز خوابه گفتم اونجا بمونه بخوابه ممکنه راحت تر قبول کنه منو نبینه

اومدم سرکار و سپردم به خاله مهد که وقتی بیدار شد و بیقراری کرد بهم زنگ بزنن

دلم اروم و قرار نداشت اصلا با استرس و ترس و لرز پشت میزم نشستم ساعت 8:20 بود که بهم زنگ زدن

ایلیا بیدار شده و داره گریه میکنه

خودم رو به سرعت برق و باد رسوندم پسری تا منو دید پرید تو بغلم و زد زیر گریه

الهی بمیرم مامان

اروم نمیشد ... دوتایی اومدیم پایین که تابش بدم و یادش بره که من نبودم پیشش...

چه ساعتایی برام گذشت چه روز بود ...

خیلی سختم شده ... الهمی بمیرم مامان چکار کنم تا تو اذیت نشی کاش میشد خودم کنارت باشم یکی یدونم

این روزا همش حس میکنم اصلا تا اینجا مامان خوبی نبودم

خدایا کمکمون کن




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 2 شهريور 1396 | 21:16 | نویسنده : مامان نسیم |

امروز صبح زود بیدار شدم و ایلا رو هم بیدار کردم میخواستم وقتی میریم مهد پسری بیردار باشه و ببینه

و احساس غریبی نکنه موقع بیدار شدن با بابایی رفتیم مهد ...

من همراه پسری رفتم بالا ... به دور و بر خیلی عجیب و غریب نگاه میکرد ...

وقتی رفتیم بالا توی اتاق اصلا دلش نمیخواست بمونه ...

کلی پسری رو گرفتم تو بغلم ... برای بچه ها اخم میکرد درست برخلاف انتظارم ...

پسری امروز خیلی گریه کرد موقع تعویضش یکی از خاله ها که مسئولش بود ایلیا رو بغل کرد و تا

خواست لباسش رو در بیاره زد زیر گریه منم همراش توی حموم رفتم هر چی حرف زدم و شکلک در آوردم ایلیای من اصلا

اروم نگرفت چقدر امروز روز بدی بود ...

همراه گریه هات مامانی بغض میکردم ... چکار کنم مامان مجبوررم

توی خونه خیلی گریه کردم بابایی دلش نمیخواست ما گریه کنیم و حسابی دلداریم دارم

امروز تا ساعت 12 مهد موندیم و ایلیا خوابش میمومد و عادت نداشت توی اون سر و صدا بخوابه

وقتی بابا اومد دنبالمون پسری تو بغلم راحجت خوابید و من از امروز غصم شروع شده

نمیدونم آیا عادت میکنی مامانی یا نه ...

خدایا کمکمون کن ...




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 1 شهريور 1396 | 16:50 | نویسنده : مامان نسیم |

علارغم میل باطنیم تصمیم گرفتم پسری بره مهد

اخه توی خونه مامانی خیلی داری لوس میشی و اونا هر چیزی رو که میخوای بهت میدن

دلم نمیخواد یه پسر لوس بار بیای دلم میخواد خیلی با ادب باشی پسرم

و متاسفانه اونجا مامان فهیمه هر چی که میخوای رو در اختیارت میزارن و این خیلی من رو ناراحت میکنه

چند بار هم که سعی کردم بهشون بگم ولی بد برداشت کردن و این باعث میشه که اونا هم ناراحت شن

و یه دلیل دیگه هم اینکه حسابی شیطون و بلا شدی و نمیزاری مامان فهیمه به کاراش برسه و همین چیزا باعث شد که

تصمیم بگیرم بزارمت مهد

از مهد برای خودم یه غول ساختم فکر میکنم که اونجا به بچه ها نمیرسن برای همین میخوام تمام تلاشم رو بکنم

و یه مهد خیلی خوب برات پیدا کنم

از 15 مرداد ماه دنبال پیداکردن مهدکودکم چندتارو رفتم دیدم مهد ستاره مهد ماه اختر و مهد مروارید و مهد آفتاب

از هر کدوم ایراد گرفتم ... هر کدوم خوبی دارن  و بدی ...

میخوام بینشون حداقل بهترینشون رو انتخاب کنم

خدایا کمکم کن نمیخوام پسری اذیت شه

این روزا خیلی ناراحتم خیلی توی تنهاییم غصه میخورم که چرا نمیتونم پسرم رو پیش خودم نگه دارم

ولی چاره ای نیست ... برات بهترین هارو میخوام مامان




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 24 مرداد 1396 | 12:55 | نویسنده : مامان نسیم |

مامان جوني امروز دندون پايين سمت راستت هم ديدم كه سفيد شده و در اومده الان ديگه شش دندوني شدي پسري طلا




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 10 مرداد 1396 | 18:29 | نویسنده : مامان نسیم |

استرس دارم خیلی زیاد وسایلای پسری رو آماده میکنم و میزارم تو کیفم قراره فردا پسری بره مهد

غذاشو صبحانشو نیم چاشتشو همه رو آماده کردم ...

امیدوارم که بپذیره ... حس میکنم که ایلیا زود با مهد خوبگیره و عادت کنه اخه وقتی مهمونی خونمون میاد

که بچه دارن حسابی ذوق میکنه پسری ...




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 31 تير 1396 | 23:00 | نویسنده : مامان نسیم |

جمعه شب وروجکم رو بردم حموم که شنبه میره خونه مامان فهیمه تمیز و مرتب باشه

ساعت نزدیک ده شب بود که پسری اومد شیر بخوره دیدم داغه و هر چی بیشتر میگذشت

داغی پسری بیشتر میشد و بعله پسری تب کرده بود

حسابی نگران شدیم که نکنه جایی از پسرم عفونت داتشه باشه

تا صبح توی تب وروجک مامان سوخت و ماهم با استامینوفن و پاشویه هر کار میکردیم قطع نمیشد

پایین میومد ولی باز میرفت بالا

پسری دیگه بزرگ شده و نمیزاشت درست دستمال نمدار روی پیشونی و دلش بزاریم

ما هم به هر سختی که بود پاهاشو توی اب میکردیم که شاید تب جیگرم پایین بیاد

شنبه صبحش سرکار نرفتم و نوبت دکتر گرفتم که بریم دکتر

هنوز تب ایلیا بالا بود و داغه داغ و بیحال بود بدون هیچ علائمی از سرماخوردگی

ساعت 12:20 بود که رفتیم مطب دکتر و یه نفر جلومون نوبتش رو داد به ایلیای مامان

دکتر گفت خدارو شکر عفونتی نداره و یه نوع ویروسه و گلوی پسری هم التهاب داره

پسری  اون روز تمامش توی تب سوخت و شب خدارو شکر با شیاف کودکان تبش اومد پایین

شب تا 2 شیر خورد و بعد بیدار شد و با گلودردی که داشت اصلا تا صبح نخوابید و شیر هم نخورد

صبح پسری رو با هزار دلشوره و نگرانی گزاشتم پیش مامان فهیمه

پسری گشنه ود و هیچی نمیخورد حتی ساعت 11 که اوردنش پیشم پسر طلا از بیحالی نا و

توانی نداشت که حتی چشماش رو باز کنه اون روز یه عالمه گریه کردم و بالاخره ظهر ساعت 3 با هزار

ترفند و کلک یدونم راضی شد به شیر خوردن

براش داروی گیاهی ایورا گرفتیم و با خوردن اون از دیشب خیلی بهتره ...

مامانی خدا نکنه تو هیچوقت مریض باشی

وقتی تو مریضی من از نگرانی دق میکنم




[ موضوع : تولد تا شش ماهگی]
تاريخ : دوشنبه 26 تير 1396 | 13:25 | نویسنده : مامان نسیم |

امروز که اومده بودم دنبالت خونه مامان فهیمه تو ماشین دیدم به به

لثه بالا سمت چپ پسری زده سفید شده و یه دندون دیگه مهمون دهن کوچولوش شده

قربونت برم که داری بزرگ میشی مامانی
 




[ موضوع : از 12 ماهگی تا 24 ماهگی]
تاريخ : شنبه 17 تير 1396 | 20:21 | نویسنده : مامان نسیم |

ایلیای مامان به معنی کامل یه وروجک شده ...

توی این 13 ماه حسابی از بودنت لذت بردیم

خیلی زبر و زرنگ شدی مامانی اصلا حاضر نیستی یه جا بشینی

میخوای همه چیز و همه جاهارو افتتاح کنی ...

عاشق رقصیدن و سی دی آموزش زبانتی

خودت میری سمت دی وی دی و بهمون اشاره میکنی که برام آهنگ بزارین و تا اینکه آهنگ پلی میشه تو تندی

دوست داری بلند شی و برقصی

فقط دوست داری دور خونه راه بری و یه سیم یا متر یا کمربند و یا هر چیز دیگه ای که اینجوری باشه

رو بگیری دستت و راه بری

مامانی حس میکنم یه خورده این روزا داری لوس میشی

شاید بخاطر اینکه یکی ید ونه ای نمیدونم واقعا ولی دلم نمیخواد یه پسر لوس بشی

شاید این اخلاقت اقتضای سنته ایشالا که از این به بعد اینجور نباشی

دیگه از حرف زدنت بگم تا قبل که همش مممم و ممه و ماما میگفتی الانا اصلا دیگه اینا رو به زبونت نمیاری

و میگی تغو تغو تغو یا اینکه بابا یا دد یا یه وقتایی هم میگی بییییم یعنی بریم

پسری مامان حسابی شیرین شده و این روزا خودشو داره خوب تو دل همه با کاراش جا میکنه

پسر مامان اینقدر اجتماعی شدی که وقتی جایی میریم و شلوغه به جز وقت گشنگی اصلا یادی از مامانی نمیکنی

هنوزم ناراحتم از اینکه سر کار میرم ولی چکار کنم مجبورم برای زندگیمون حتما کار کنم مامانی

وقتی دو روز تعطیله و روز بعد میرم سرکار نه فقط من نا ارومم تو هم حسابی بی قراری و نا ارومی میکنی

وروچکم

عاشق بیرون رفتنی پسری یعنی اگه یه روزبیرون نریم چنان غر میزنی که باید حتما بریم بیرون

کوچولوی 13 ماهه مامان دوستت دارم




[ موضوع : از 12 ماهگی تا 24 ماهگی]
تاريخ : شنبه 10 تير 1396 | 17:38 | نویسنده : مامان نسیم |

پسری مامان داره تو راه رفتن خیلی پیشرفت میکنه

دیشب که خونه مامان بابایی بودیم عمو وحید و بچه هاش هم بودن 

خونه شلوغ بود و ایلیا حسابی خوشحال شده بود و از اینور به اونور میرفت 

پسری اصلا نمینشت یا از پله ها میخواست چهار دست و پا بالا بره و یا اینکه 

اینور و اونور بگرده و راه بره

دیگه به جز بالا رفتن پله ها اصلا چهار دست و پا نمیرفت و همش راه میرفت و دور میچرخید و 

روی قفس پرنده ها میزد و ذوق میزد و میخندید

فدای این خندیدن و شور و هیجانت پسر طلای من




[ موضوع : از 12 ماهگی تا 24 ماهگی]
تاريخ : دوشنبه 5 تير 1396 | 9:55 | نویسنده : مامان نسیم |

پسریه مامان از دیشب حسابی تمرین راه رفتن میکنه 

از قبل همیشه دو ، سه قدم بر میداشت و میخورد زمین ولی دیشب پسر طلا انقدر تمرین کرد که

از این سر خونه راحت میتونست بره اونسر و یه وقتایی هم وسطش میخورد زمین

فدای اون تلاشت مامان

ایلیای مامان وقتی میخواد راه بره دستاشو مثل ادم اهنی میگیره جلوش و میره

ولی هنوز کامله کامل نمیتونی راه بری مامان 

این تلاشی که میکنی و اینقدر جنب و جوشی که داری که فکر کنم به همین زودیا راحت 

بتونی کامل راه بری مامانم




[ موضوع : از 12 ماهگی تا 24 ماهگی]
تاريخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 | 13:34 | نویسنده : مامان نسیم |

درست زمانی که بین همه ی اگر ها و باید و شاید ها و چون ها و چرا ها

مصصم می شوی بنشینی بر سر سجاده ی مهرش و از خدا نام مادر را التماس کنی ....

و بعد خدا منتش را ... نعمتش را.... در حقت تمام کند و نام زیبای مادر را برازنده ی باقی اسمت کند

قصه ی روزهای تنهاییت تمام می شود

یکی می آید که تو، به لطف بودنش بهترین حس ها را تجربه می کنی و به ضمانتش وامِ مادرانگی می گیری

به همینِ تسهیل بی بدلیل ... خودت به میل خودت ، خودت را از دفتر اولویت هایِ خودت، داوطلبانه خط می زنی .... و همان یک نفر را مادرانگی می کنی تا مرز مادر شدن و پدر شدنش و حتی بعد تر ....

درست مثل مادرت ....

دخترک یادت بماند که همه ی این ها خستگی دارد ... نگرانی دارد...

این حذفِ خودها!!!!! در خیلی از جاهایِ زندگی سخت است ... گاهی درد هم دارد

یادت بماند تصمیمی که می گیری کبری است و خیلی بزرگ ....

مهیایش باش

اما می ارزد

همه ی همه اش

به همان مادرانگی می ارزد
 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 خرداد 1396 | 14:36 | نویسنده : مامان نسیم |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد